تبليغاتX
یادداشتهای یک سمیرا

 
چند سالی است كه از ایران به زحل مهاجرت کرده . هنوز پاش به زحل نرسیده ، اعلام کرد كه برای ارشد گرفتن از بهترین دانشگاه پذیرش گرفته . شیش ماه بعد اعلام کرد فارغ التحصیل شده و الان ، هم داره دکترا میگیره و هم فوق تو یه رشته دیگه . من معمولا تو پر کسی نمیزنم و هر چی میگفت ، جواب من از "اوکی" و "اوهوم" ، بیشتر نبود . فقط یکبار پرسیدم : تو بدون کامل یاد گرفتن زبان زحلی ، مشکلی نداری ؟! و جوابم این بود كه : نه ! من دیگه تو زحلی پرفکت شدم ! احتیاج به زبان بیشتر ندارم ! ( این گفتگو تقریبا یکسال بعد از مهاجرت او به زحل بود ) ...................... و من در دلم به این همه نبوغ آفرین گفتم ! چرا كه  ایرانی هایی رو میشناسم كه سالهاست در زحل زندگی میکنند و حتی پارتنر زحلی دارند ، ولی هیچوقت تاحالا ازشون نشنیدم بگن كه پرفکت شدند ! و تا اونجایی كه میدونم زحلی بمراتب دشوار تر از آلمانی است . هروقت كه احیانا در چت روم ، آن(on) میدیدمش و گپی میزدیم ، میگفت برای انجام یه پروژه دانشگاهی اینجاست ( تو چت - روم ) و من با خودم فکر میکردم : چه جالب ! و من به اشتباه فکر میکردم  در اینجا باید دوستان و خانواده رو دید و دیگه نهایتا کمی هم  کارهای غیر اخلاقی کرد ! 
 
یکبار كه از دست دیگران شاکی بود كه بهش گفت بودند : بابا بیخیال ! دیگه اینقدر فجیع خالی نبند ! ، با من تماس گرفت و گفت همه مدارکش رو برام میفرسته تا به بقیه ثابت بشه كه حق با اوست !   و هرچی  من گفتم كه آخه من چکاره بیدم ؟! ، در او اثر نکرد و کماکان وقت منو میگرفت و به دیگران فحش میداد ! ( البته او هیچوقت مدارکش رو برای من نفرستاد ! هرچند كه اگه هم میکرد ، از اونجایی كه من در زبان زحلی پرفکت ! نیستم ، نمیفهمیدم كه آیا این مدرک اخراج او از محل کار است ؟ ، یا گواهی پزشک ؟ ، و یا دکترا !!! )
 
همه اینها به کنار ! اصلا به من چه مربوطه كه او در زحل چکار میکنه ! آیا درس میخونه یا دیسکو میره ، یا هر دو یا هیچکدام ! . من از این شاکی شدم كه با من تماس گرفته و میگه : سمیرا ! تو ده سال عمرت رو باختی ! الان هم اسیر دوتا بچه هستی كه دست و بالت رو بستند !!! من رو میبینی ؟ ۳ تا دکترا دارم و ۳۰۰ تا فوق لیسانس ! آکسفورد ازم خواسته كه جز هیات علمیش بشم ! ولی من قبول نمیکنم !!!!  میخوام باز هم درس بخونم !  ................... و من باز هم حرفم رو میخورم و میگم : اوکی ! چه خوب برای تو ! ولی من در این آلمان دارم برای یه دونه فوق لیسانس ناقابل ، دست و پا میزنم و متاسفانه اینجا به سرعت زحل ! مدرک نمیدن !!
میگه : آخه سطح علمی زحل با آلمان اصلا قبل مقایسه نیست ! با مدرک دانشگاه از آلمان ، هیچ جا هیچ شانسی  نداری !!!! 
 
 
و من میخندم و چایی ام رو میخورم ! 
 
 
 
 
 
* بجز اون قسمت تعداد مدارک و آکسفورد ! كه بخاطر عصبانیت من کمی اغراق آمیز شد، بقیه اش عین واقعیت است !
 
 
 
* هیچکس تلاش برای یافتن و شناسایی او نکنه ! شما نمیشناسیدش ! و شباهتش به هرکس كه شما میشناسید ، شدیدا تکذیب میشود !!!                    
 
نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 17:30 | لینک  | 

 
 
دخترکم با یه مداد و کاغذ تو دستش اومده پیشم و میگه : ماما ! وقت داری برای من یه نامه بنویسی ؟
من - آره عزیزم . برای کی هست این نامه ؟
- برای Weihnachtsmann (پاپا نویل ) 
من - نمیخوای براش یه نقاشی بکشی و بگی چی دوست داری کادو بگیری ؟
- نه ! یه چیزایی هست كه باید براش بنویسم ! 
من - اوکی                 و شروع به نوشتن میکنم . البته آسانا نامه رو به آلمانی گفت ، منم به آلمانی نوشتم ، ولی ترجمه اش به فارسی تقریبا اینجوری بود :    
 
پاپا نویل عزیزم ،
من آسانا هستم . هفت سالمه و کلاس اول مدرسه ..... ( اسم مدرسه رو میگه ) . من تورو خیلی دوست دارم . تو خیلی مهربونی كه به فکر همه بچه های دنیا هستی و بهشون کادو میدی ! کاش همه آدم بزرگ ها مثل تو بودند !!!  حتما میدونی كه من امسال خیلی دختر خوبی بودم ! ولی یادت باشه كه من بزرگ شدم و دیگه باربی دوست ندارم ! امسال برام یه "جاز" بیار !! 
( اینجا من وسط حرفش میپرم و میگم : آسانا ! جااااااز ؟؟!! نمیخواهی مثلا برات گیتار بیاره ؟؟!! )
دخترکم بدون اینکه حرف من رو به اندازه پ.ش.م هم حساب کنه ؛ ادامه میده : من گیتار یا پیانو نمیخوام ها ! حتما برام جاز بیار !!  
یادت نره ها !من کلاس1b هستم . آدرس خونه هم اینه : ........................................
 
 
 
 
بعد هم نامه رو تو پاکت میذاره و روی پاکت هم خودش اسم و فامیلش رو مینویسه و پایینش هم من به خواست او مینویسم :                  پاپا نویل - قطب شمال !
 
 
 
*به سام میگم : تو نمیخواهی برای پاپا نویل نامه بنویسی ؟                      میگه : نه ! من اون چیزی رو كه میخوام براش نقاشی کشیدم ............... و یه کاغذA4 دستم میده كه وسطش یه مستطیل کوچیک کشیده ! 
میگم : این چیه مامی ؟                               میگه :Nintendo Ds !                  میگم : خب ، لااقل رنگش کن !                             میگه : نه ! نمیشه ! آخه سفیدش رو میخوام !!!! ( واقعا خدا دوستش داشت كه آرزوی دوچرخه یا ماشین نداره !!! )   
 
 
 
 
* قراره فردا نامه رو صندوق پست بندازم تا به موقع به دست گیرنده  برسه !
 
 
 
* جاااااااز ؟؟!!
 
 
 
* نمیدونم مگه ما كه بدون پاپا نویل و این قرتی بازی ها  بزرگ شدیم ، مردیم ( فوت شدیم ) یا چه میدونم عقده ایی شدیم  كه حالا این پیرمرد بیچاره مجبوره از قطب شمال تا اینجا یه عدد جااااااز ! رو ارابه اش بذاره و برای آسانا خانوم بیاره ؟؟!! یعنی چی واقعا !!!  
نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 17:25 | لینک  | 

 
وقتی كه کمی وزن کم میکنی و کمی بیشتر هم سایز ! رفتار و عکس العمل اطرافیانت در برابر این حادثه تاریخی و بیاد ماندنی ! متفاوته  . در اینجا مجبورم بر خلاف میل باطنی ام  و تصمیمی كه اخیرا با خودم گرفتم كه آدم ها رو بر اساس ملیت و جنسیت ، تقسیم بندی نکنم و مهم اون قلبیه كه در سینه میتپه و اینا .... ، یه تقسیم بندی کوچولوی خواهران - برادرانی ، انجام بدم : 
 
عکس العمل خانوم ها چند مدله  :
 
 
* یه مدل خانوم هایی هستند كه خیلی ( "خیلی "رو کشدار بخونین ) صاف و مهربون و خوش قلب اند  !  اونا تا تورو میبینند ، جیغ میزنند و خوشحالی و پایکوبی میکنند و معمولا جمله هاشون تو این مایه هاست : وای سمیرا ! ماه شدی ! ...........  هیکلت عالی شده ! ............ نصف شدی ! ( كه البته در اینصورت شما با یک حساب سر انگشتی ، قبل از این هشت کیلو بودی  !! )  
 
 
* یه مدل خانم هایی هستند كه تا تورو میبینند ، با یه لحن طعنه آمیزی میگن : لاغر کردی ! ( این خانوم ها هیچ وقت ! هرگز !never!nie! از فعل "لاغر شدی " ، استفاده نمیکنند ! ) ................. ولی به فکر پوستت هم باش ها !........ بنظر من كه پوستت یه کم کدر شده ! .................. حواست باشه ! اینجوری لاغر کنی ، همه صورتت چروک می افته !!! ............. سمیرا جون! تو
 قدت بلنده ، نباید اونجور ها هم لاغر کنی ها ! ...................
 
 
* یه مدل دیگه از خانوم ها هستند كه عمرا بهت هیچی نمیگن ولی هی زیر چشمی نگاهت میکنند و تا احساس کنند كه تو حواست نیست ، سر تا پات رو با نگاهشون میخورن !( این مدل خانوم ها بمراتب هیزتر از بعضی از آقایون میباشند ! و در انسان نگرانی ایجاد میکند !!) 
 
 
 
و اما آقایون :
 
 
آقایون همشون یه مدلند ! وقتی تورو میبینند ، اصلا انگار نه انگار كه اتفاقی افتاده ، درست مثل قبل فقط حرف های معمولی میزنند .           تو هم كه دیگه احساس میکنی الان بخاطر از دست دادن اون چند کیلو اضافی ، محور دنیا هستی و اصلا هیچ حادثه ایی از این بزرگتر در جهان وجود نداره ! ، آخر سر طاقتت طاق میشه و میپرسی : من تغییر نکردم ؟!                                    بعد این آقایون همینجور شوت ( البته به آقایون بر نخوره لطفا ! صفت بهتر و مودبانه تری به ذهنم نرسید ! )  ، نگاهت میکنند و بعد از چند ثانیه تفکرات عمیق ! ، میگن : نه ! چه جور تغییری  ؟!                                    و تو كه دیگه فشارت بالا رفته و داری نفس عمیق میگیری كه حالت یه وقت بد نشه ! ، میپرسی  : بنظرت من  لاغر نشدم ؟؟!!                                          اونوقت با خونسردی جواب میدن : مگه چاق بودی ؟؟؟!!!  .................... بنظر من كه عوض نشدی !!!       
 
و تو در اون لحظه دوست داری  یه دیوار مناسب پیدا کنی و گازش بگیری !!!
 
 
 
 
 
پ.ن.۱. هیچ خانومی در دنیا وجود نداره كه حتی تغیرات ۳۰۰ گرمی رو هم در تو متوجه نشه !   ........... ولی آقایون ..........................
 
 
پ.ن.۲. خب !  حالا كه من تقسیم بندی های مهم و دقیق و سرشار از بار علمی ام رو انجام دادم  ، تموم مسایل دنیا حل شد و هممون میتونیم بریم با خیال راحت به کار و زندگیمون برسیم !!  
 
نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 13:6 | لینک  | 

 
تو مترو دارم دفترچه کوچیکم رو كه توش نکته هارو نوشتم ، میخونم . اضطراب قبل و حین امتحان و  عوارض ناشی ازش ، یکی از صفات بد منه . ( فرق هم نمیکنه كه آیا خوب خوندم یا نه و یا چقدر اون درس سخته ) . ............. همینطور كه در نکته ها غرقم ، متوجه میشم خانوم جوانی كه روبروی من نشسته ، داره بهم نگاه میکنه . یه نیم نگاهی بهش میکنم و دوباره میرم تو دفترچه ام.  یهو به یاد ناخن انگشت اشاره ام می افتم كه بین دندونهامه و در حال جویدنشم ! ............ و با کمی خجالت دستم رو پایین میندازم .  خانوم جوان لبخندی میزنه و دستهاشو طوری رو کیفش میذاره كه بتونم ببینم . تمام ناخن هایش جویده شده است .........
 
حس خوبی بهم دست میده . نگاهش میکنم و لبخند میزنم .
 
نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 21:28 | لینک  | 

 

چند وقتی است كه به تکاپو افتادم كه لاغر کنم . البته با توجه به قدم ، وزنم زیاد نیست ولی از اونجایی كه وقتی بهم ریخته ام ، مثل جارو برقی  میخورم و باز از اونجایی كه همه کالری های اضافی در شکم اینجانب پس انداز میشه ! ، واجب دیدم كه تکونی به خودم بدم . اصلا هم حرف های دوستانی كه میگن : واااا ! تو كه شکم نداری ! ....... یا میگن : سمیرا جون ! بالاخره تو دوبار زایمان کردی ! انتظار نداشته باش هیکلت مثل بیست سالگیت بشه !! ، رو اراده اینجانب تاثیری نمیذاره ! ( گویا این دوستان Heidi Klum رو نمیشناسند ! )
فکر نمیکنم تو دنیا رژیمی بهتر از Weight Watchers وجود داشته باشه . یعنی اصلا گرسنگی نداره این رژیم  . من چند سال پیش هم بعد از تولد سام ، جلساتش رو میرفتم و اجراش میکردم ( خداییش اون موقع هم خیلی خوب جواب داد ) . ایندفعه دیگه جلساتش رو نمیرم . راستش حوصله ندارم هفته یی یکبار  با عده ایی تپلی یکجا بشینم و همصحبت بشم ! ( آدم بدور شدم ها ! ) ، ولی چون کتاب و تجربه اش رو دارم ، خودم بدون اون جلسات هم میتونم رعایتش کنم !   تو این برنامه براساس سن ، قد ، وزن و جنسیتت ، مشخص میکنی كه در روز تا چند تا پوینت اجازه داری بخوری ......... و از اون طرف تو یه کتاب ،پوینت های همه خوردنی و نوشیدنی هارو داری . بقیه اش هم دیگه هسته اتم شکافتن نیست !!
از اونطرف تازگیها لوسیون Good-bye Cellulite رو کشف کردم و هرروز كه کلاس ندارم ، قبل از کلاس ورزش رفتن یا جاگینگ ، میزنمش و روش فویل میبندم . یعنی معجزه میکنه ها ! باید امتحان کنید تا باور کنید ..... ( همچین تبلیغات میکنم انگار ازشون درصد میگیرم !! )


* فکر کنم Weight Watchersتو خیلی کشور ها باشه . اگه میخواهید تو سایتش نگاه کنید ! 

* دوستی بهم میگفت : "باربی" شدی ! گفتم : مغزم مثل مدل "باربی" ها نشه ، هیکله اشکال نداره !  


 

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 16:4 | لینک  | 

 

دوستی آلمانی دارم كه هم سن و سال خودمه . دخترکش هم سن و سال جوجه هاست . نمیدونم پدر دخترکش کیست و هیچوقت هم نپرسیدم . فقط میدونم كه دخترک از طرف پدری ، مادر بزرگی داره كه گهگاهی به دیدنش میره .
این دوست من چند سالی با یک آقای آلمانی دوست و همخونه بود . مرد خوبی بنظر میرسه و تا اونجایی كه من دیدم به دخترک هم عشق میورزه و خیلی هم براش وقت میذاره ( البته تو اینجور روابط ،اینوری ها  معمولا به این فکر نمیکنند كه آیا این بچه حاصل زحمت خودشون هست یا نه و اصلا تخم و ترکه این بچه از کیست !! و تقریبا انگار كه فرزند خودشونه ، دوستش دارند ) ( میدونم كه استثنا هم هست )
چند روز پیش دوستم به دیدنم اومد . برام تعریف کرد كه با اون آقا مشکل داره و تصمیم گرفتن یه مدت دیگه باهم دوست بمونن ولی زیر یه سقف زندگی نکنن ، تا ببینن چی پیش میاد !                              دوستم در حالی كه قهوه اش رو مینوشه ، میگه : نمیتونی باور کنی ! او ( اسم آقا رو گفت ) همه کاری میکنه و بعد انتظار داره با یه عذر خواهی کوچیک ، من ببخشمش و همه چی عادی بشه ! ( توضیح :منظور از  "همه کار" در اینجا خیانت یا قمار و یا چه میدونم مواد مخدر نیست ! بیشتر منظور مسائل پیش پا افتاده تره ! مثل دیر به خونه رفتن بدون خبر دادن ، یا ظرف غذا رو سر جاش نذاشتن ، یا اشتباهی خرید کردن و اینا ! )

میدونم دوستم تو شرایطی نیست كه براش توضیح اضافی بدم . بیشتر دنبال دردودل کردن و تایید گرفتن از منه . برای همین هم قهوه ام رو مینوشم و همراهش حرفم رو هم میخورم  . فقط میگم : میدونی ! خوشحالم كه مشکلاتتون از این بیشتر نیست !

این دوست من نمیدونه هستند آدم هایی كه تازه زیر بار اشتباهشون كه نمیرن هیچ ، بقول معروف دست پیش رو هم میگیرن  و اینقدر آسمون و ریسمون بهم میبافن و با حرافی تورو میپیچونن كه اگه  به این مدلیش آشنا نباشی ، تا به خودت بیایی میبینی عذر خواهی هم کردی و تازه داری قول میدی كه دیگه از این کار ها نکنی !!!

 

* تقسیم بندی کردن آدم ها از روی ملیت خیلی احمقانه است و من هم دارم سعی میکنم حتی به شوخی هم انجامش ندم ! 
 

* الان باید برم فرودگاه و مامان رو راهی کنم ! امیدوارم به ۵۰ کیلو بار چمدونش و ۱۷ کیلو بار تو دستش گیر ندن! 
 

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 10:6 | لینک  | 

 

کلاس دوم دبستان كه بودم ، یه همکلاسی داشتم به اسم پریسا ! این پریسا خانوم از دوستان خانوادگی هم بود . یعنی پدر-مادرهامون دوست و همکار بودند . اصلا بخاطر اینکه ایشون چند ماهی زودتر به محضر دنیا شرفیاب شده و پریسا نام گرفت ، اسم من در دقیقه نود به سمیرا تغییر یافت ! ( فکر کنم اصلا یکی از دلایل دو شخصیتی شدن من همین باشه !! ) 
یکی از مسائلی كه این پریسا خانوم گلدسته داشت ، این بود كه یادش میرفت كه جیشش رو بگه ! و تا بخواد فکر کنه و تصمیم بگیره كه به دستشویی بره ، همون سر کلاس کارش رو میکرد !              ما هم دیگه عادت کرده بودیم و مامانش هم همیشه لباس اضافی تو کیفش میذاشت ، ولی خوب سر امتحان ها یا مثلا وقتی كه بازرس میومد ، خیلی ضایع بود و این معلم بیچاره هی مجبور میشد عرق شرم بریزه !
یه بار نمیدونم چه امتحانی بود كه قرار بود تو راهرو مدرسه برگزار بشه ( آهان یادم اومد ، امتحان دیکته بود )   . معلم ما كه از یه طرف میترسید باز پریسا خرابکاری کنه و از یه طرف هم میخواست دخترک بیچاره رو جلو همه ضایع نکنه ، رو به همه بچه ها کرد و در حالی كه زیر چشمی به پریسا نگاه میکرد ، گفت : بچه ها ! هرکی جیش داره ،  زود بره دستشویی و بیاد كه میخوایم امتحان رو شروع کنیم ! .....
من نمیدونم چرا یهو همه بچه ها باهم بلند شدند و بسمت دستشویی دویدند ! .............. من حرف معلم رو شنیده بودم ولی فکر کردم لابد اشتباه فهمیدم و قراره امتحان در توالت برگزار بشه ! ، برای همین همرنگ جماعت شده ، شروع به دویدن کردم !                        و وقتی رسیدم ، دیدم عجب صف های طولانی در آنجا بسته شده !و چون کاری نداشتم به تماشای همکلاسی هایی نشستم كه برای ورود به توالت، گیس کشی میکردند !

خلاصه كه امتحان اون روز ما با یه نیم ساعتی تاخیر برگزار شد !

 

 

* اون سال مامان من هم در همون مدرسه بود و هنوزم كه هنوزه گهگاهی راجع به این خاطره دلنشین ! صحبت میکنه و میخنده !!

* اون پریسا خانوم گلدسته به دیپلم هم نرسید و خیلی زود ازدواج کرد . ۸-۷ سال پیش كه ایران رفته بودم ، با ۴ تا بچه اش به دیدنم اومد !

*من هم برای همیشه پیش او سکوت کردم و بهش نگفتم كه علت تاخیر امتحان دیکته کلاس دوم ، شخص خودش بود !

 

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 19:2 | لینک  | 

 

وقتی پارسال تولدم رو جشن میگرفتم ، انتظار خیلی چیز ها رو نداشتم . راستش همون موقع  هم شرایطم رو دوست نداشتم  ولی هنوز به مرز درد نرسیده بودم .                                 الان كه باز تولدم شده ، حال و هوای متفاوتی دارم . سال گذشته سال خوبی برام نبود . اتفاقات بزرگ و عجیب و غریبی افتاد ............ کلن سال پیش رفت و آمد های دل من بسیار بود ، دلم از بعضی ها گرفت ، دور بعضی ها رو خط کشیدم ، بعضی ها رو بهتر شناختم و بعضی ها هم تونستند بهم نزدیکتر بشن و رو ضربان قلبم ، تغییراتی رو اعمال کنند !


سال پیش برام پر بود از احساسات گذرا ! برای همین هم تصمیم گرفتم تا زمانی كه به تعادل در احساسات و رفتارم نرسیدم ، یه فاصله ایی رو با خیلی ها نگه دارم ( تعارف كه نداریم ، زیادی بهم ریخته و داغون بودم ) كه باعث کدورت و یا احیانا امید بیجا در هیچ دوستی نشم !
اگه بخوام به گذشته نزدیکم خیلی زیادی مثبت نگاه کنم ، باید بگم كه تجربه ام بیشتر شد و بزرگتر شدم و اینا ! ...... ولی در حال حاضر چنین حسی ندارم و نمیخوام لاقل به خودم دروغ بگم ! من ضربه های بدی رو خوردم ، اونم از کسانی كه ازشون انتظارشو نداشتم . چنین ضربه هایی اصلا اصلا حق من نبود ! ( میدونم دارم کلی گویی میکنم ، دوستان نزدیکتر خودشون کم و بیش در جریان بودند و من هم دوست ندارم با یادآوری کردنشون  ، نه تکراری بشم و نه خودم رو آزار بدم ! )
در هر حال با روحی خسته دارم به اواسط دهه سی نزدیک میشم ، ولی هنوز هم به آینده امیدوارم و روشنش میبینم . و از این خوشحالم كه تصمیمات بزرگ و درستی گرفتم ( برای درستیش امیدوارم البته ! )
 

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 21:25 | لینک  | 

 

آقای همسایه منو یادتونه ؟ ایشون مدتیست عجیب طلبه دم خونه ماست !! دیگه دارم عادت میکنم كه ۱۰ شب زنگ خونه رو بزنه و بپرسه كه آیا پستچی نامه یی به اسم او بمن نداده ؟ ( خودم هم نمیدونم كه چرا اصلا یه همچین فکری به ذهنش میرسه  !! ) ، یا عین دیالوگ های سبک سریال های ض.رغامی ، یه کتاب در پیت دستش بگیره  و بیاد دم خونه و بمن بگه  : این کتاب همین الان بدستم رسیده !!! به شما هدیه اش میکنم !!! ( کتاب هاش تو مایه های کتاب هایی است كه مبلغ های مذهبی تو خیابون مجانی پخش میکنند !!)             و یا وقتی با عجله داری میدوی كه مترو رو از دست ندی و به کلاست برسی ، جلوت سبز میشه و میپرسه : سمیرا خانوم ! شما نمیدونین "سس ترب" به آلمانی چی میشه ؟؟!! ( من اصلا نمیدونم این "سس ترب" چی هست كه بدونم به آلمانی چی میشه !!) 

 
دیروز هالوین بود و جوجه ها دوست هاشون رو دعوت کرده بودن كه باهم جشن بگیرن ، و از اونجایی كه دل این پدر-مادر ها خیلی زیادی برای بچه هاشون تنگ میشه ! بمن گفتن : خب حالا كه بچه ها میخوان شب جشن بگیرن ، همونجا هم بخوابند !!!!............. و اینجوری شد كه "پیژاما پارتی" هم به جشن هالوین ما اضافه شد ! ( بماند كه تا ۶-۵ بعد از ظهر امروز دوستان جوجه ها اینجا بودند و خانواده ها هیچ عجله یی برای تحویل گرفتن دلبندانشان نداشتند ! )
البته میونه من با بچه ها خیلی خوبه ، ولی یک میلیون کار داشتم كه باید انجامشون میدادم !  ............. یکی دو ساعت مونده به مهمونی جوجه ها ، درحالیكه در حال پخت کیک بودم ، سر و کله آقای همسایه پیدا شد !  با خوشحالی درودی گفت و اضافه کرد : سمیرا خانوم ! من ریشه نام شما رو پیدا کردم !
من ( با من و من ) : اوه ، چه جالب !
- "سمیرا" از بابل وارد ایران شده و بعد در پارسی ( او هیچوقت نمیگه "فارسی" ) به "شمیران" تبدیل گشته !
من : هوم ...... اون قسمت بابل و داستان "سمیرامیس" رو میدونستم ولی شمیرانش جالب بود ! ممنون
- وقت دارید كه کمی راجع به کتابی كه بهتون دادم صحبت کنیم ؟!
من : نه متاسفانه ! برای هالوین مهمون دارم ....... باشه یه وقت بهتر ! ( من فقط صفحه اول کتابش رو خوندم ! )
- البته هالوین ریشه پارسی نداره و ......
وسط حرفش میدوم و میگم : ببخشید ولی الان کیک من میسوزه  ! و میدونم كه هالوین جشن ما نیست و غربیست ......
- خیر ...... هالوین هم از بابل میاد .............
من : اوکی ...... ولی فعلا کیک من مهمه ، یه وقت بهتر راجع به هالوین هم صحبت میکنیم ................

و تقریبا بزور باهاش خداحافظی میکنم تا به کارها برسم ......... 

 


* امیدوارم " یه وقت بهتر" هیچوقت نیاد !

* خودمونی هاش  میتونند از حالا ببعد "شمرون " صدام کنند !

* به مامانم میگم : مامان ! غلط نکنم چشم این آقای همسایه تورو گرفته و بخاطر تو همش اینجاست !!!  حالا دیگه ۱۵-۱۰ سال کوچکتر بودنش زیاد هم مهم نیست !!! اصل تفاهمه !!! .......                نمیدونم چرا شاکی میشه و فحشم میده !

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 21:31 | لینک  | 

وقتی من میگم تو این دنیا ممکنه سیب زمینی با شعور آدم وجود نداشته باشه ،ولی آدم با شعور سیب زمینی بسیاره ، میگن نگو !!
آخه کدوم آدم عاقلی با نقاشی کردن صورتش با ماژیک سیاه میره دزدی كه این دو جوان رفتن  ؟ هان ؟ 

 

اینم منبع خبر

نوشته شده توسط سمیرا در ساعت 18:27 | لینک  |