چند وقتی است كه به تکاپو افتادم كه لاغر کنم . البته با توجه به قدم ، وزنم زیاد نیست ولی از اونجایی كه وقتی بهم ریخته ام ، مثل جارو برقی میخورم و باز از اونجایی كه همه کالری های اضافی در شکم اینجانب پس انداز میشه ! ، واجب دیدم كه تکونی به خودم بدم . اصلا هم حرف های دوستانی كه میگن : واااا ! تو كه شکم نداری ! ....... یا میگن : سمیرا جون ! بالاخره تو دوبار زایمان کردی ! انتظار نداشته باش هیکلت مثل بیست سالگیت بشه !! ، رو اراده اینجانب تاثیری نمیذاره ! ( گویا این دوستان Heidi Klum رو نمیشناسند ! )
فکر نمیکنم تو دنیا رژیمی بهتر از Weight Watchers وجود داشته باشه . یعنی اصلا گرسنگی نداره این رژیم . من چند سال پیش هم بعد از تولد سام ، جلساتش رو میرفتم و اجراش میکردم ( خداییش اون موقع هم خیلی خوب جواب داد ) . ایندفعه دیگه جلساتش رو نمیرم . راستش حوصله ندارم هفته یی یکبار با عده ایی تپلی یکجا بشینم و همصحبت بشم ! ( آدم بدور شدم ها ! ) ، ولی چون کتاب و تجربه اش رو دارم ، خودم بدون اون جلسات هم میتونم رعایتش کنم ! تو این برنامه براساس سن ، قد ، وزن و جنسیتت ، مشخص میکنی كه در روز تا چند تا پوینت اجازه داری بخوری ......... و از اون طرف تو یه کتاب ،پوینت های همه خوردنی و نوشیدنی هارو داری . بقیه اش هم دیگه هسته اتم شکافتن نیست !!
از اونطرف تازگیها لوسیون Good-bye Cellulite رو کشف کردم و هرروز كه کلاس ندارم ، قبل از کلاس ورزش رفتن یا جاگینگ ، میزنمش و روش فویل میبندم . یعنی معجزه میکنه ها ! باید امتحان کنید تا باور کنید ..... ( همچین تبلیغات میکنم انگار ازشون درصد میگیرم !! )![]()
* فکر کنم Weight Watchersتو خیلی کشور ها باشه . اگه میخواهید تو سایتش نگاه کنید !
* دوستی بهم میگفت : "باربی" شدی ! گفتم : مغزم مثل مدل "باربی" ها نشه ، هیکله اشکال نداره !
دوستی آلمانی دارم كه هم سن و سال خودمه . دخترکش هم سن و سال جوجه هاست . نمیدونم پدر دخترکش کیست و هیچوقت هم نپرسیدم . فقط میدونم كه دخترک از طرف پدری ، مادر بزرگی داره كه گهگاهی به دیدنش میره .
این دوست من چند سالی با یک آقای آلمانی دوست و همخونه بود . مرد خوبی بنظر میرسه و تا اونجایی كه من دیدم به دخترک هم عشق میورزه و خیلی هم براش وقت میذاره ( البته تو اینجور روابط ،اینوری ها معمولا به این فکر نمیکنند كه آیا این بچه حاصل زحمت خودشون هست یا نه و اصلا تخم و ترکه این بچه از کیست !! و تقریبا انگار كه فرزند خودشونه ، دوستش دارند ) ( میدونم كه استثنا هم هست )
چند روز پیش دوستم به دیدنم اومد . برام تعریف کرد كه با اون آقا مشکل داره و تصمیم گرفتن یه مدت دیگه باهم دوست بمونن ولی زیر یه سقف زندگی نکنن ، تا ببینن چی پیش میاد ! دوستم در حالی كه قهوه اش رو مینوشه ، میگه : نمیتونی باور کنی ! او ( اسم آقا رو گفت ) همه کاری میکنه و بعد انتظار داره با یه عذر خواهی کوچیک ، من ببخشمش و همه چی عادی بشه ! ( توضیح :منظور از "همه کار" در اینجا خیانت یا قمار و یا چه میدونم مواد مخدر نیست ! بیشتر منظور مسائل پیش پا افتاده تره ! مثل دیر به خونه رفتن بدون خبر دادن ، یا ظرف غذا رو سر جاش نذاشتن ، یا اشتباهی خرید کردن و اینا ! )
میدونم دوستم تو شرایطی نیست كه براش توضیح اضافی بدم . بیشتر دنبال دردودل کردن و تایید گرفتن از منه . برای همین هم قهوه ام رو مینوشم و همراهش حرفم رو هم میخورم . فقط میگم : میدونی ! خوشحالم كه مشکلاتتون از این بیشتر نیست !
این دوست من نمیدونه هستند آدم هایی كه تازه زیر بار اشتباهشون كه نمیرن هیچ ، بقول معروف دست پیش رو هم میگیرن و اینقدر آسمون و ریسمون بهم میبافن و با حرافی تورو میپیچونن كه اگه به این مدلیش آشنا نباشی ، تا به خودت بیایی میبینی عذر خواهی هم کردی و تازه داری قول میدی كه دیگه از این کار ها نکنی !!!
* تقسیم بندی کردن آدم ها از روی ملیت خیلی احمقانه است و من هم دارم سعی میکنم حتی به شوخی هم انجامش ندم !
* الان باید برم فرودگاه و مامان رو راهی کنم ! امیدوارم به ۵۰ کیلو بار چمدونش و ۱۷ کیلو بار تو دستش گیر ندن!
کلاس دوم دبستان كه بودم ، یه همکلاسی داشتم به اسم پریسا ! این پریسا خانوم از دوستان خانوادگی هم بود . یعنی پدر-مادرهامون دوست و همکار بودند . اصلا بخاطر اینکه ایشون چند ماهی زودتر به محضر دنیا شرفیاب شده و پریسا نام گرفت ، اسم من در دقیقه نود به سمیرا تغییر یافت ! ( فکر کنم اصلا یکی از دلایل دو شخصیتی شدن من همین باشه !! )
یکی از مسائلی كه این پریسا خانوم گلدسته داشت ، این بود كه یادش میرفت كه جیشش رو بگه ! و تا بخواد فکر کنه و تصمیم بگیره كه به دستشویی بره ، همون سر کلاس کارش رو میکرد ! ما هم دیگه عادت کرده بودیم و مامانش هم همیشه لباس اضافی تو کیفش میذاشت ، ولی خوب سر امتحان ها یا مثلا وقتی كه بازرس میومد ، خیلی ضایع بود و این معلم بیچاره هی مجبور میشد عرق شرم بریزه !
یه بار نمیدونم چه امتحانی بود كه قرار بود تو راهرو مدرسه برگزار بشه ( آهان یادم اومد ، امتحان دیکته بود ) . معلم ما كه از یه طرف میترسید باز پریسا خرابکاری کنه و از یه طرف هم میخواست دخترک بیچاره رو جلو همه ضایع نکنه ، رو به همه بچه ها کرد و در حالی كه زیر چشمی به پریسا نگاه میکرد ، گفت : بچه ها ! هرکی جیش داره ، زود بره دستشویی و بیاد كه میخوایم امتحان رو شروع کنیم ! .....
من نمیدونم چرا یهو همه بچه ها باهم بلند شدند و بسمت دستشویی دویدند ! .............. من حرف معلم رو شنیده بودم ولی فکر کردم لابد اشتباه فهمیدم و قراره امتحان در توالت برگزار بشه ! ، برای همین همرنگ جماعت شده ، شروع به دویدن کردم ! و وقتی رسیدم ، دیدم عجب صف های طولانی در آنجا بسته شده !و چون کاری نداشتم به تماشای همکلاسی هایی نشستم كه برای ورود به توالت، گیس کشی میکردند !
خلاصه كه امتحان اون روز ما با یه نیم ساعتی تاخیر برگزار شد !
* اون سال مامان من هم در همون مدرسه بود و هنوزم كه هنوزه گهگاهی راجع به این خاطره دلنشین ! صحبت میکنه و میخنده !!
* اون پریسا خانوم گلدسته به دیپلم هم نرسید و خیلی زود ازدواج کرد . ۸-۷ سال پیش كه ایران رفته بودم ، با ۴ تا بچه اش به دیدنم اومد !
*من هم برای همیشه پیش او سکوت کردم و بهش نگفتم كه علت تاخیر امتحان دیکته کلاس دوم ، شخص خودش بود !
وقتی پارسال تولدم رو جشن میگرفتم ، انتظار خیلی چیز ها رو نداشتم . راستش همون موقع هم شرایطم رو دوست نداشتم ولی هنوز به مرز درد نرسیده بودم . الان كه باز تولدم شده ، حال و هوای متفاوتی دارم . سال گذشته سال خوبی برام نبود . اتفاقات بزرگ و عجیب و غریبی افتاد ............ کلن سال پیش رفت و آمد های دل من بسیار بود ، دلم از بعضی ها گرفت ، دور بعضی ها رو خط کشیدم ، بعضی ها رو بهتر شناختم و بعضی ها هم تونستند بهم نزدیکتر بشن و رو ضربان قلبم ، تغییراتی رو اعمال کنند !
سال پیش برام پر بود از احساسات گذرا ! برای همین هم تصمیم گرفتم تا زمانی كه به تعادل در احساسات و رفتارم نرسیدم ، یه فاصله ایی رو با خیلی ها نگه دارم ( تعارف كه نداریم ، زیادی بهم ریخته و داغون بودم ) كه باعث کدورت و یا احیانا امید بیجا در هیچ دوستی نشم !
اگه بخوام به گذشته نزدیکم خیلی زیادی مثبت نگاه کنم ، باید بگم كه تجربه ام بیشتر شد و بزرگتر شدم و اینا ! ...... ولی در حال حاضر چنین حسی ندارم و نمیخوام لاقل به خودم دروغ بگم ! من ضربه های بدی رو خوردم ، اونم از کسانی كه ازشون انتظارشو نداشتم . چنین ضربه هایی اصلا اصلا حق من نبود ! ( میدونم دارم کلی گویی میکنم ، دوستان نزدیکتر خودشون کم و بیش در جریان بودند و من هم دوست ندارم با یادآوری کردنشون ، نه تکراری بشم و نه خودم رو آزار بدم ! )
در هر حال با روحی خسته دارم به اواسط دهه سی نزدیک میشم ، ولی هنوز هم به آینده امیدوارم و روشنش میبینم . و از این خوشحالم كه تصمیمات بزرگ و درستی گرفتم ( برای درستیش امیدوارم البته ! )
آقای همسایه منو یادتونه ؟ ایشون مدتیست عجیب طلبه دم خونه ماست !! دیگه دارم عادت میکنم كه ۱۰ شب زنگ خونه رو بزنه و بپرسه كه آیا پستچی نامه یی به اسم او بمن نداده ؟ ( خودم هم نمیدونم كه چرا اصلا یه همچین فکری به ذهنش میرسه !! ) ، یا عین دیالوگ های سبک سریال های ض.رغامی ، یه کتاب در پیت دستش بگیره و بیاد دم خونه و بمن بگه : این کتاب همین الان بدستم رسیده !!! به شما هدیه اش میکنم !!! ( کتاب هاش تو مایه های کتاب هایی است كه مبلغ های مذهبی تو خیابون مجانی پخش میکنند !!) و یا وقتی با عجله داری میدوی كه مترو رو از دست ندی و به کلاست برسی ، جلوت سبز میشه و میپرسه : سمیرا خانوم ! شما نمیدونین "سس ترب" به آلمانی چی میشه ؟؟!! ( من اصلا نمیدونم این "سس ترب" چی هست كه بدونم به آلمانی چی میشه !!)
دیروز هالوین بود و جوجه ها دوست هاشون رو دعوت کرده بودن كه باهم جشن بگیرن ، و از اونجایی كه دل این پدر-مادر ها خیلی زیادی برای بچه هاشون تنگ میشه ! بمن گفتن : خب حالا كه بچه ها میخوان شب جشن بگیرن ، همونجا هم بخوابند !!!!............. و اینجوری شد كه "پیژاما پارتی" هم به جشن هالوین ما اضافه شد ! ( بماند كه تا ۶-۵ بعد از ظهر امروز دوستان جوجه ها اینجا بودند و خانواده ها هیچ عجله یی برای تحویل گرفتن دلبندانشان نداشتند ! )
البته میونه من با بچه ها خیلی خوبه ، ولی یک میلیون کار داشتم كه باید انجامشون میدادم ! ............. یکی دو ساعت مونده به مهمونی جوجه ها ، درحالیكه در حال پخت کیک بودم ، سر و کله آقای همسایه پیدا شد ! با خوشحالی درودی گفت و اضافه کرد : سمیرا خانوم ! من ریشه نام شما رو پیدا کردم !
من ( با من و من ) : اوه ، چه جالب !
- "سمیرا" از بابل وارد ایران شده و بعد در پارسی ( او هیچوقت نمیگه "فارسی" ) به "شمیران" تبدیل گشته !
من : هوم ...... اون قسمت بابل و داستان "سمیرامیس" رو میدونستم ولی شمیرانش جالب بود ! ممنون
- وقت دارید كه کمی راجع به کتابی كه بهتون دادم صحبت کنیم ؟!
من : نه متاسفانه ! برای هالوین مهمون دارم ....... باشه یه وقت بهتر ! ( من فقط صفحه اول کتابش رو خوندم ! )![]()
- البته هالوین ریشه پارسی نداره و ......
وسط حرفش میدوم و میگم : ببخشید ولی الان کیک من میسوزه ! و میدونم كه هالوین جشن ما نیست و غربیست ......
- خیر ...... هالوین هم از بابل میاد .............
من : اوکی ...... ولی فعلا کیک من مهمه ، یه وقت بهتر راجع به هالوین هم صحبت میکنیم ................
و تقریبا بزور باهاش خداحافظی میکنم تا به کارها برسم .........
* امیدوارم " یه وقت بهتر" هیچوقت نیاد !
* خودمونی هاش میتونند از حالا ببعد "شمرون " صدام کنند !
* به مامانم میگم : مامان ! غلط نکنم چشم این آقای همسایه تورو گرفته و بخاطر تو همش اینجاست !!! حالا دیگه ۱۵-۱۰ سال کوچکتر بودنش زیاد هم مهم نیست !!! اصل تفاهمه !!! ....... نمیدونم چرا شاکی میشه و فحشم میده !![]()
وقتی من میگم تو این دنیا ممکنه سیب زمینی با شعور آدم وجود نداشته باشه ،ولی آدم با شعور سیب زمینی بسیاره ، میگن نگو !!
آخه کدوم آدم عاقلی با نقاشی کردن صورتش با ماژیک سیاه میره دزدی كه این دو جوان رفتن ؟ هان ؟ ![]()
اینم منبع خبر
